چهارشنبه بعد از ظهر بود که جلسه هیئت امنای دانشگاه آزاد برای تعیین رئیس جدید برگزار شد ، محل برگزاری جلسه ساختمان هیأت امنا در میدان نیاوران بود ، حدود ساعت 4 از جلوی ساختمان محل برگزاری جلسه رد شدیم و دیدم همکاران خبرنگارم منتظر ورود به ساختمان هستند ، برای ضبط پلاتوهای برنامه رفتیم به سمت پارک جمشیدیه ، ساعت 6 برگشتیم به محل ساختمان هیئت امنا و دیدیم که همه رفته اند داخل ، به خاطر حضور هاشمی رفسنجانی حفاظت را سفت و سخت گرفته بودند ، کسی ما را نمی شناخت و نمی گذاشتند که داخل برویم با لاخره بچه های روابط عمومی مجمع آمدند و خدا خیرش بدهد آقای بیک وردی را که مارا داخل برد.
2 ساعتی بود که جلسه شروع شده بود و همه منتظر بودند ببینند نتیجه چیست ؟ آیا رئیس جدید دانشگاه آزاد انتخاب می شود ؟ آیا دکتر جاسبی بعد از 30 سال ریاست از این سمت کنار گذاشته می شود یا نه ؟ کامران دانشجو وزیر علوم که چند وقت پیش از طرف شورای عالی انقلاب فرهنگی مامور شده بود تکلیف ریاست دانشگاه را مشخص کند درباره جلسه 21 دی ماه گفته بود اگر این جلسه 15 ساعت هم طول بکشد باید رئیس جدید انتخاب شود .
خلاصه منتظر بودیم تا اینکه گفته شد جلسه تمام شد اما باز خبر آمد که جلسه ادامه دارد ، برای لحظه ای از سالنی که خبرنگاران در آن بودند خارج شدم ، از تب و تاب محافظان فهمیدم که جلسه تمام شده و آقای هاشمی قصد رفتن دارند، خلاصه با نهیب یکی از محافظان داخل اتاق خبرنگاران شدم چند لحظه بعد درب سالن باز شد و آقایان محمدیان ، مخبر دزفولی ، فریدون عزیزی و فرهاد دانشجو داخل شدند ، چیک چیک فلش عکاسان هم شروع شد ، بر لبلا فرهاد دانشجو لبخندی نشسته بود و همه فهمیدند که جلسه چه پایانی داشته است .
حاج آقای محمدیان شروع به صحبت کرد و گفت که در جلسه امشب از بین کاندیداهای معرفی شده 5 تن از اعضای هیئت امنا نظرشان به آقای فرهاد دانشجو بود و وی را به عنوان کاندیدای ریاست دانشگاه آزاد به شورای عالی انقلاب فرهنگی معرفی کردند ، در حین صحبت های حاج آقا محمدیان که انصافا انسان متعهد و بی طرفی است دکتر جاسبی وارد اتاق شد ، ناگهان لنز دوربین ها به سوی او رفت ، همراها ن از وی خواستند که بیاید کنار آقایان بنشیند اما او امتناع کرد و رفت به طرف در ورودی و باز برگشت و همانجا ایستاد ، سرش پائین بود ،رنگش سرخ و ظاهری عصبی داشت ، سپس فرهاد دانشجو شروع به صحیت کرد و همان حرف ها را زد اما یک نکته ای را مطرح که بنده به شخصه فهمیدم جلسه ، جلسه پر حاشیه ای بوده ، اوجمله ای با این مضمون گفت : 5 تن از 9 نفر اعضا به بنده رأی دادند و همه باید به این رأی که رأی اکثریت هست احترام بگذارند و این نشانه مردمسالاری دینی است .
نگاهم را برگرداندم سمت آقای رئیس ،خیلی عصبی به نظر می رسید ، زیر لب با خودش چیزهایی می گفت ، دست هایش می لرزید با انگشتانش بازی می کرد، لبهایش را می جوید، خلاصه خیلی عصبی بود به طوری که یکی نفر به آرامی در گوشش گفت آقای دکتر ناراحتید ؟ و البته جاسبی این موضوع را رد کرد و گفت : نه بابا عصبی چیه ، البته ظاهرش چیز دیگری را نشان می داد.
خلاصه جاسبی شروع کرد به صحبت کردن و اینکه از طرف رئیس هیئت امنا یعنی هاشمی رفسنجانی صحبت می کند در همین حین من دیدم فرهاد دانشجو قصد خارج شدن از جلسه را دارد و در یک حرکت ناشیانه و به خیال اینکه جاسبی هم همان حرف های تکراری را می خواهد بزند بیخیال آقای رئیس شدم و رفتم سراغ رئیس جدید ، دانشجو با عزیزی و مخبر دزفولی داشتند سالن را ترک می کردند در همین لحظه شنیدم عزیزی به مخبر گفت : می بینی خیلی عصبانیه نمی خواهد قبول کند،خلاصه با دانشجو مصاحبه را شروع کردم و او هم گفت من هنوز رئیس نیستم و باید منتظر رأی شورای عالی انقلاب فرهنگی باشیم ، سپس درباره جلسه پرسیدم و گفت 4 نفر بابنده مخالف بودند ولی 5د نفر موافق و در نتیجه من را به عنوان کاندیدا معرف کردند ، در همین حین جاسبی هم حرف هایش تمام شد و قصد خروج داشت به جاسبی اشاره کردم که چند لحظه بایستد تا من مصاحبه ام با دانشجو تمام شود و با او گفتگو کنم اما بلند جواب داد من مصاحبه نمی کنم و رفت البته خداو کیلی در این قضیه مصاحبه نکردن ما با جاسبی دانشجو هم مقصر بود اینقدر صحبت هایش را کش داد تا ما نتوانیم با آقای رئیس مصاحبه کنیم ، خلاصه ما وقتی از سالن آمدیم بیرون متوجه شدیم که جاسبی چی گفته : تا این لحظه به یک جمع بندی قانونی برای انتخاب رئیس جدید نرسیدیم .
یعنی نتیجه جلسه : کشک

ما هاج و واج ماندیم ، ظاهرا در جلسه هاشمی گفته که هریک از کاندیداهای ریاست حضوری بیاید و برنامه هایش را بگوید اما آن 5 نفر مخالف این روش بودند و نظرشان این بود که کاندیدای ما فرهاد دانشجو است و همین را رأی گیری کرده و بعد صورت جلسه ای را هم نوشته و امضا می کنند ، مخبر دزفولی هم به عنوان ناظر شورای عالی انقلاب فرهنگی صورتجلسه مذکور را امضا می کند و به این موضع وجهه قانونی می دهد.
هاشمی هم از این موضوع ناراحت می شود و جلسه را ترک می کند.
خلاصه عجب مملکتی داریم ، سیاستمداران ما مانند بچه های ابتدایی هستند ، همش با هم دعوا دارند ،از یک طرف طرفداران دولت از روزی که آمدند کوس تغییر ریاست دانشگاه آزاد را می زدند ، بدون آنکه دلیل منطقی را برای این تغییر بیان کنند، این آقاین چشم هایشان را بر روی خدمات بی نظیر دانشگاه آزاد تا به امروز بستند و فقط خواستار این بودند که جاسبی برود،پاسخ ندادند جاسبی چرا باید برود ؟ کجای مدیریتش ایراد داشته ؟ چه جایگزینی را معرفی کردند؟ هیچ پاسخی در طول این سال ها داده نشد.
از طرف دیگر آقای جاسبی 30 سال است که بر این دانشگاه ریاست می کند و هیچگاه جناب ایشان نمی خواست قبول کند که : آب هرچقدر هم که ذلال باشد اگر یکجا بماند می گندد.
جاسبی در طول این سال ها هیچگاه علاقمند به کنار رفتن از میز ریاست نشد و این بزرگترین نقطه ضعف و اشتباهش بود و این کار او باعث شد تا این سئوال در اذهان مطرح شود : که این میز ریاست مگر چه دارد که جاسبی ول کنش نیست؟
در طول این سال ها که بحث ریاست دانشگاه مطرح می شد هیچگاه جاسبی و طرفدارانش ازآن استقبال نکردند، ظاهرا جاسبی در طول این 30 سال برای خود یک جانشین تربیت نکرده بود، اشتباهی که اکثر مدیران ما دارند ، هیچگاه به این فکر نمی کنند که روزی باید بروند پس به ناچار و برای پیشبرد کارها باید مدیری جایگزین را تربیت کرد ، اما انگار پست و مقام هوش و حواس را از سر مدیران می پراند.
جاسبی هیچگاه قبول نکرد که دورانش به سر آمده و باید برود و در طول این سال های اخیر هم سرنوشت خود را به مردی داد که او هم مثل او فکر می کرد: هاشمی رفسنجانی ، دولتمردی که می گویند سیاستمدار است اما ظواهر امر نشان می دهد که هیچگاه او علم سیاست را بلد نبوده و فقط یک اسم را یدک می کشد : سیاستمدار.
هاشمی رفسنجانی هم مثل جاسبی تا به امروز نخواسته قبول کند که دورانش به سر آمده ، او نیز ما برای خود جانشینی یا جانشینانی تربیت نکرد تا از تجربه هایی که در طول دوران مدیریتی اش کسب کرده استفاده کنند آن هم برای برای پیشرفت مملکت.
هاشمی در طول این سال ها وارد بازی هایی شد که دیگر بریا سن و سال او خوب نبود ، او باید مربیگری می کرد نه بازیگری و نتیجه تمامی این بازی ها هم برای چیزی نبود جز : شکست.
هاشمی در طول این مدتی که بحث تغییر ریاست جاسبی مطرح بود به جای اینکه راه حلی منطقی ارائه دهد و اونیز از تغییر استقبال کند بنای لجبازی با دارو دسته دولتی ها را گذاشت و به نوعی می خواست که جلوی آنها کم نیاورد و برای همین از ادامه ریاست جاسبی حمایت کرد.
جاسبی ، هاشمی رفسنجانی و خیلی های دیگر هنوز قبول نکرده اند که مدیریت یک دوره معینی دارد نه نامعین ،نمی شود که یک نفر 30 سال بر یک نهادی مثل ذانشگاه آزاد ریاست کند، پس فکر و برنامه جدید چه می شود؟
شاید اگر هاشمی و جاسبی سال ها قبل به این فکر می کردند که روزی باید از صحنه سیاست و ریاست کناره گیری کنند و برای خود جانشین بگذارند و مدیر و رئیس تربیت کنند ، دیگر این روزهای تلخ را نمی دیدند ، روزهایی که حرمت ها شکسته شده و دیگر به مانند سابق احترامشان حفظ نمی شود و در جلسه ای مانند جلسه اخیر اینطوربه نظر هاشمی بی محلی شد و به نوعی او را به حساب نیاوردند.
گویند : حرمت امام زاده را متولیش نگه می دارد ، هاشمی و جاسبی و خیلی های دیگر ظاهرا این ضرب و المثل را نشنیده اند.
امروز در اجلاس بین المللی بیداری اسلامی مشغول تهیه گزارش بودم ، هنگامی که رئیس جمهوری آمد در راهروی پشتی سالن دکتر ولایتی ، ابراهیم جعفری نخست وزیر سابق عراق و شهاب الدین صدر به استقبال رئیس جمهور آمده بودند ، ناگهان چشمم به یک مرد لاغر اندام افتاد که کت شلواری مشکی که معروف است به کت احمدی نژادی تنش بود ، قیافه اش خیلی برایم آشنا بود اما هرچه فکرمی کردم یادم نمیامد تا اینکه بالاخره فهمیدم این مرد کیست، این مرد لاغر اندام همان سرداری است که دشمنان و معاندان جمهوری اسلامی با شنیدن اسمش لرزه بر اندامشان میفتد ، او کسی نبود جز سردار سلیمانی فرماده سپاه قدس ایران ، اول شک کردم ، دویدم طرفش ، ازجوانی که به نظرم همراه سردار بود و پشت سرش راه می رفت پرسیدم : سردار سلیمانی اند دیگه ؟ گفت : بله ،ناگهان میکروفن من را دید و تصویربردارم را که یکهو جا خورد و گفت نزدیک نشوید و اصلاً فیلم نگیرید ، سریع میکروفن را دادم به تصویر بردار و دویدم سمت سردار که داشت از پله ها می رفت بالا ، سلام کردم و خودم را معرفی کردم ، چهره محجوبی داشت جوابم را داد ، گفتم :سردار خیلی دلم می خواهد که از شما یک مستندی بسازم ، حیفه که شما گمنام بمونید ، سردار گفت : دعا کن شهید بشوم آن وقت می توانی مستندت را بسازی ، گفتم : نه دیگه ، همیشه تا شماها شهید میشید میان سراغتون ، حیفه گمنام باشید به خدا ،ما دجوونا نیاز داریم به شماها، سردار خنده ای زد و در آغوشم گرفت و شروع کرد به بوسیدن و گفت : تو رو خدا دعا کن شهید بشم ، دعا کن شهید بشم و من دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتم ، سردار رفت با همان چهره محجوب و آرام ، انگار نه انگار که او همان کسی است که پشت خیلی از دشمنان اسلام و ایران را به خاک مالیده است .
، جای همه خالی لحظه سال تحویل روبروی ناودان طلا بودم ، چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ، سال نو هم مبارک ، اگر خدا خواست سفرنامه ای هم خواهم نوشت، التماس دعا
امروز برای تهیه برنامه سالگرد ارتحال سید احمد خمینی یادگار امام دو مصاحبه انجام دادم یکی با دکتر عارفی پزشک حضرت امام و دیگری با حاج محمدرضا طالقانی رئیس سابق فدراسیون کشتی
برایم جالب بود مصاحبه با این دو نفر ، هر دو انسان هایی بزرگ و درعین حال فروتن و افتاده ، دکتر عارفی در بیمارستان شریعتی بود و اتاقی کوچک داشت هرچه اصرار کردیم که دکتر تشریف بیاورید بیرون و در محوطه مصاحبه را ضبط کنیم زیربار نرفت که نرفت ایشان فرمودند اتاق من همین جاست و دوست ندارم مثل برخی آقایان که وقتی زمان انتخابات ذفرا می رسد یاد فیلم بازی کردن میفتند باشم،اتاق من همین جاست و لزومی ندارد که جور دیگر رفتار کنم.
مصاحبه شونده بعدی هم که معرف همه است حاج آقا طالقانی با معرفت دو با مرام که اینقدر به ما لطف داشت و به مانند اکثر بچه های لوطی پایین شهر چاکرم نوکرم گفت که وقتی از خونه ایشان بیرون آمدیم یک لحظه خودمان را در وسط گود زورخانه فرض کردیم و به هرکی می رسیدیم می گفتیم چاکریم ، غلامیم.
حاج آقا طالقانی هم از اون آدمای باحالیه که به گفته خودش ، زندگیشو وقف خدمت مردم کرده و البته از زمانه و برخی رفتارها هم گله داشت و حرف هایی زد که چون خصوصی بود پس اینجا جایی برای گفتن ندارد.

این روزها شاهد بیداری ملت های مسلمان هستیم ، بیداری که اگرچه دیر بود اما باز هروقت ماهی را از آب بگیری تازه است ، ملت های منطقه باید 32 سال پیش هنگامی که ملت ایران بر ضد رژیم دیکتاتوری پهلوی قیام کرده و نظامی برآمده از آرای ملت را برپا کرد قیام می کردند و حاکمان دیکتاتورشان را از تخت قدرت به پایین می کشیدند.
اما این اتفاقات بدون شک به نفع ملت ایران است و حقانیت این مردم مظلوم را به تمامی جهانیان ثابت کرد، آن زمان که صدام حسین به ایران حمله کرد و رزمندگان ایران تا آخرین فشنگ و قطره خون به مقابله با جانیان بعثی رفتند خیلی از این کشورهای منطقه نه تنها به صدام کمک مالی کردند بلکه نیروی کمکی هم به جبه های جنگ فرستاند تا ثابت کنن این جنگ اعراب بر ضد عجم هاست ، خیلی از رزمندگان ایرانی به خاطر دارند که اسرایی گرفتند که ملیت عراقی نداشتند .
حالا این اران است و منافع ملی پایداری که بدون زحمت دارد در دست کمی گیرد ، اما ظاهرا مردان سیاست خارجی ما در خواب به سر می بردند به جز حرف های رسمی و کلیشه ای هیچ تحرک دیپلماتیکی از خود نشان نمی دهند، در حالی که مقامات غربی به کشورهای منطقه در حال سفر هستند و به دنبال منافعشان هستند تا به امروز هیچ مقامی از ایران به این کشورها سفری نداشته ، نمونه این دکشورها بحرین است که روزگاری جزو خاک ایران بوده حالا به هر دلیلی جدا شده اما اکثر جمعیت این کشور را شیعیان تشکیل می دهند ، مقامات ایرانی باز فقط به اظهارات رسمی بسنده کرده اند بدون اینکه حداقل یکی از مقامات سفری به بحرین داشته باشد و به مقامات بحرینی هشدار بدهد که کشتار شیعیان را متوقف کنید.یکی از ابزارهای قدرت در عرصه سیاسیت خارجی همین میانجی گری ها ست.
اما نکتخه طنز در عکس العمل مردمی ایرانیان به این قضایاست ، همیشه خدا اگر یک مقام دست چندم انگلیسی حرفی بر ضد ایران بزند گروه های دانشجویی به سرعت جلوی سفارت بریتانیا جمع شده و شعارهای تند سرداده و خواستار تعطیلی لانه روباه پیر می شوند ، اگر هم خیلی جو گیر شوند سنگی ، کلوخی چیزی را به سمت سفارت پرت می کنند ، اما حالا که دولت های دیکتاتور منطقه در حال کشتار مسلمین هستند دانشجویان ما صساکت شده اند و حتی برای دلگرمی جوانان انقلابی مسلمان کشورهای منطقه یک تجمع خشک و خالی هم جلوی سفارتخانه های کشورهای مزبور انجام نداده اند، دانشجویان ما نشان داده اند که بیش از آنکه بینش سیاسی داشته باشند مشتی جوان جو گیر هستند که برای دلخوشی دورهم جمع می شوند.
یا سازمان تبلیغات اسلامی که فقط کارش شده تجمع ذگذاشتن برای محکومیت چند ده نفر فتنه گر و اصلا یادش رفته که جهان اسلام در حال گذراندن دوران تازه ای است و ملت های منطقه نیازمند حمایت مسلمانان دیگر کشورها هستند.
خلاصه کلام اینکه دستگاه دیپلماسی کشور ما باید از این انفعال در بیاید و تحرکی بیشتر در قبال این قضایا داشته باشد ، همچنین دانشجویان ما هم از این خواب غفلت بیدار شوندو به کمک جوان انقلابی کشورهای مسلمان بشتابند، شاید تجمع در جلوی سفارتخانه های کشورهای بحرین و لیبی و تعطیلی آنها مرحمی باشد برای خانوادهای شهدای کشورهای مزبور.
امروز روز تعطیل بود و به مانند همه روزهای تعطیلیه این چند ساله رسانه ملی هیچ برنامه به درد بخوری نداشت
دیگر عادت کرده ایم به اینکه در روزهای تعطیل به خصوص روزهایی که عید و شادی است تلویزیون نگاه نکنیم چون می دانیم که هیچ خبری نیست.
مدیران رسانه ملی انگار هیچ برنامه ای برای این روزهای تعطیل ندارند و دیگر کار خود را راحت می کنند و فقط فیلم های سینمایی پخش می کند البته فیلم هایی که سر و ته ندارد و به کلی سانسور شده و یا فیلم هایی است که برای بار دهم پخش شده، مدیران رسانه ملی انگار یادشان رفته که اگر بنا به فیلم دیدن باشد بهترین فیلم های دنیا با زیر نویس در کنار خیابان به مبلغ 1000 تومان فروخته می شود .
جالب اینکه برخی از آقایان غر می زنند کهد چرا مردم ماهواره میبینند ، سئوال اینجاست که پس چه ببینند ؟ برنامه های بی سرو ته رسانه ملی را ؟ به طور حتم مسئولان باید فکری اساسی برای ساختار رادیو و تلویزیون بکنند ، چراکه یکی از علت های گرایش مردم به شبکه های ماهواره ای فارسی زبان عملکرد بسیار ضعیف رسانه ملی است . زشت است که شبکه ای با 4 ساعت برنامه به اسم من وتو بیاید و رقیب رسانه ملی ما باین همه دبدبه و کبکبه شود.
گویا آقای علیرضا عسگری که معاون سابق وزارت دفاع بوده در اسرائیل به شهادت رسیده.
آقای عسگری سال 85 به ترکیه می روند و سپس ناپدید شده و گفته می شود که توسط عوامل موساد ربوده شده حالا بعد از گذشت 4 سال می گویند کشته شده.
به راستی چرا اینطور است ، دستگا های امنیتی ما چه غلطی می کنند ؟ چرا تاکنون هیچ اقدامی برای آزادی وی نشده ؟ چرا همه مسئولین حالا می گویند او توسط اسرائیلی ها کشته شده ولی در طول این مدت هیچ سخنی در این باره گفته نشده ؟ چرا رئیس جمهور که زیادی خود را ضد اسرائیلی نشان داده در هیچ کجا حتی در صحن سازمان ملل دراین باره حرفی نزده ؟ چرا ضد اسرائیل همه جا حرف می زند اما در این باره لال شده بود، انتظار نداشتیم او درباره حاج احمد متوسلیان صحبت کند که 28 سال از ربودن او توسط صهیونیستها می گذرد شاید آقاین به خاطر گذر زمان اورا به وادی نسیان سپرده اند اما درباره عسگری چه می گویند؟ او که در زمان مدیریت بی کفایت اینان ربوده شده.
اگر واقعا وزیر سابق دفاع ایران به دست صهیونیست ها کشته شده باید بگویئم خاک بر سر نیروهای بی عرضه اطلاعاتی و امنیتی کشورمان.
روز 13 آبان امسال به مسجد سلیمان رفتم برای تهیه گزارش از یک اسطوره ، اسطوره ای 13 ساله که بعد از گذشت 30 سال از شهادتش گمنام و غریب بود ، و کسی اسمش را کمتر شنیده بود ، اسطوره ای که اگر هاله ای از آن را کشورهای غربی داشتند الان برایش چه کارها که نمی کردند.
این اسطوره جاودان کسی نیست جز بهنام محمدی ، یکی از مدافعان شهر خرمشهر که با جثه ریزش در خرمشهر ماند و جنگید ، مردانه هم جنگید ، در برابر دشمن زبونی که آمده بودند تا اشغال کنند و بمانند ، اما بهنام محمدی و دیگر مدافعین خرمشهر مقاومت کردند، تا آخرین لحظه زندگیشان ، بهنام محمدی آن روزها در هنگامه دفاع از خرمشهر شهید شد و در این 30 سال کمتر خبری از او شنیده بودیم ، اما در یک اتفاق ماندگار پیکر اورا که در یک قبرستان قدیمی و در میان مردگان دفن شده بود منتقل کردند به تپه شهدای گمنام شهر مسجد سلیمان تا تاج سر همه ایرانیان باشد.
سید صالح موسوی ازهمرزمان بهنام هم آمده بود ، همانی که که جزو معدود مدافعین زنده خرمشهر است و با بهنام دوستی دیرینه ای داشت و در آخرین لحظات زندگی بهنام هم با او بود .
دلم برای سید صالح و اامثال او میسوزد ، سید صالح که خرمشهری است حالا دیگر آنجا زندگی نمی کند ، رفته به یکی از روستاهای شمال و به قول خودش آنجا به خدا نزدیکتر است ، سید صالح دلش گرفته بود ، شاید از بی مهری هایی که به او می شود .
سید صالح حرف های زیادی زد که بعداً اینجا می آورم ولی یادمان باشد که فراموششان نکینم.

